تبليغاتX
به نام معمار هستی
به نام معمار هستی
*~*~وحشت~*~*

 

وحشت از عشق که نه ؛ ترس ما فاصله هاست؛

وحشت از غصه که نه؛ ترس ما خاتمه هاست !

ترس بيهوده نداريم؛ صحبت از خاطره هاست؛

صحبت از کشتن ناخواسته‌ي عاطفه‌هاست؛

 کوله باريست پر از هيچ که بر شانه‌ي ماست؛

گله از دست کسي نيست؛ مقصر دل ديوانه‌ي ماست

 



| *| نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 15:31 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~خدایا~*~*

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

 

خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی 


                           اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟ 


خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ 


                                        من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن 


من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟ 


                                   خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته 


زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره 


                                         اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره 


خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت 


                                  ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت 


خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ 


                                                بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
   

 

    

      بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری



| *| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 0:35 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~i love you~*~*

 

 Love You

With my every breath
With all I have left
From the deepest depths
Of my heart, I love you


With all of my strength,
With a thousand miles' length
Every thought I think
I think that
I love you
For the length of forever
As long as we're together
Through good and bad weather
For always
, I love you
When no one is there
When you think no one cares
When love seems too rare
Remember
, I love you
When everything's gone
When all has withdrawn
When hopelessness dawns
Don't forget
, I love you
When you fall down
When your dreams come unwound
When hope can't be found
Be happy,
I love you
When you make mistakes
When you're filled with hate
When you're old and gray
Even then,
I'll love you
Until the very end of days
Until God takes my breath away
Until death separates our ways
Even after then
, I'll love you

 

تقدیم به دوستان گلم

        I love you



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 1:31 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~نااشنا~*~*

باز هم قلبي به پايم اوفتاد باز هم چشمي به رويم خيره شد باز هم در گير و دار يک نبرد عشق من بر قلب سردي چيره شد باز هم از چشمه ي لبهاي من تشنه اي سيراب شد ، سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد در خواب شد بردوچشمش ديده ميدوزم به ناز خود نميدانم چه مي جويم در او عاشقي ديوانه مي خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آرزو او شراب بوسه مي خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاويد را من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تني مي خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را او به من ميگويد اي آغوش گرم مست نازم کن که من ديوانه ام من به او مي گويم اي نا آشنا بگذر از من ، من تو را بيگانه ام آه از اين دل آه از اين جام اميد عاقبت بشکست وکس رازش نخواند چنگ شددردست هر بيگانه اي اي دريغا کي به آوازش نخواند ... .



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 1:0 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~لحظه های عاشقی~*~*

 

 

 تا کی بشینم منتظر تا خبری از تو بیاد

دل دیگه طاقت نداره این انتظارو نمیخواد

تا کی بگم بمون بمون تو این خیال نا تموم

تا کی باید بهش بگم عمرشو پات کنه حروم

 تا کی باید گل بچینم بعد اونارو پرپر کنم

تا کی تو این بهت غریت این انتظارو سر کنم

تا کی باید عاشق باشم عاشق اون نور حضر

 تا کی باید خواب ببینم اما به رویام نرسم

بسه دیگه بسه دیگه

 به من بگو که وعده گاهمون کجاست

به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست

به من بگو به من بگو که وعده گاهمون کجاست

به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست

به من بگو کدوم شب که میرسه به چشم تو

ستاره قشنگ من به من بگو به من بگو

تا کی شبامو پس بدم تا تورو پیدا بکنم

بیا بمون که من شب رو پیش تو فردا بکنم

 پیش تو فردا بکنم

بسه دیگه بسه دیگه

به من بگو که وعده گاهمون کجاست

به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست

به من بگو به من بگو که وعده گاهمون کجاست

به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست



| *| نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 1:36 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~شرط عشق~*~*

دختر جوانیش چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".



| *| نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 1:21 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~سال نومبارک~*~*

 

دقایق و ثانیه ها دارن تند تند می گذرن و باز هم خبری از تو نیست .

امسال هم بدون تو گذشت با تلخی و پر از غصه و اندوه و با یاد تو

و انتظاری بس طولانی و بی پایان.

سال نو داره نزدیک می شه و ثانیه ها دارند از پی هم می گذرند و من می ترسم

می ترسم از اینکه سال آینده  هم تو نباشی ....

چه قدر دلم می خواست امسال کنار تو سال نو را جشن بگیرم

تنها می توانم ازبین این همه فاصله بگویم :

پروانه ی من! عیدت مبارک.



| *| نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 15:6 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~؟we~*~*

 

پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم

سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم

خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم

ناپایدارترین کلمه "خشم" است
آن را فرو ببریم

بازدارترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کنیم

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپردازیم

پوچ ترین کلمه "طمع" است
آن را در خود بکشیم

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش باید دعا کنیم

روشن ترین کلمه "امید" است
به آن امیدوار باشیم

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است
توجهی به آن نداشته باشیم

تواناترین کلمه "دانش" است
آن را فراگیریم

محکم ترین کلمه "پشتکار" است
ایكاش آن را داشته باشیم

سمی ترین کلمه "غرور" است
باید در خود بشکنیمش

سست ترین کلمه "شانس" است
به امید آن نباشیم

شایع ترین کلمه "شهرت" است
دنباله رو آن نباشیم

لطیف ترین کلمه "لبخند" است
آن را همیشه حفظ کنیم

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است
از آن فاصله بگیریم

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است
سعی كنیم آن را ایجاد کنم

سالم ترین کلمه "سلامتی" است
به آن اهمیت بدهیم

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است
به آن اعتماد کنیم

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است
مراقب آن باشیم

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است
از آن سوء استفاده نکنیم

زیباترین کلمه "راستی" است
با آن روراست باشیم

زشت ترین کلمه "دورویی" است
یک رنگ باشیم

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است
دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است
برایش ارزش قایل شویم

آرام ترین کلمه "آرامش" است
امید داشته باشیم تا به آن برسیم

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواسمان را جمع کنیم

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است
اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است
باور كنیم كه وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرمان باشیم

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کنیم

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیریم

صبورترین کلمه "انتظار" است
منتظرش باشیم

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است
بگذاریم و بگذریم

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است
سعی خودمان را بکنیم

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است
راز زیبائی در آن نهفته است

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است
رعایت آن اصلا سخت نیست

رساترین کلمه "وفاداری" است
چه خوب است سر عهدمان بمانیم

تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است
بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است
زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است

و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت"است
پس همه با هم پیش به سوی موفقیت



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 16:1 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~نجات عشق~*~*

 

                

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند : شادی ، غم ، غرور ، عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده کردند و جزیره را ترک کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون عاشق جزیره بود وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه ! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد .  عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست غرور گفت : نه ! چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای من را کثیف خواهی کرد . غم در نزدیکی عشق بود . عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم . غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج به تنهایی دارم .

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد وی آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید . آب هر لحظه بالا و بالا تر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد ! عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ! عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید آن پیرمرد که بود ؟ علم پاسخ داد : زمان ، عشق !؟

عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ........

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 15:59 توسط محمد مهدی زارع |
*~*~کلاس~*~*

استادی با شاگردش مشغول گفتگو بود ند . شاگرد که جوان و مغرور بود ، شروع به سخن گفتن درباره ی اهداف و آرزوهایش کرد . در میان سخنانش گفت : راستش من می خواهم آنقدر موفق باشم که قبل از سن 40 سالگی به تمام آرزوهایم تحقق بخشم و به آنها دست یابم . استاد لبخندی زد و گفت : فردی را می شناختم که 70 سال داشت و تنها بود و در این دنیا کسی را نداشت . تنها آرزوی باقی مانده برایش در زندگی سفر به خانه ی خدا بود . با وجود اینکه شرایط رفتن برایش فراهم بود و از نظر مالی هم مشکلی نداشت ، ولی همیشه رفتنش را به تأخیر می انداخت . از او دلیل کارش را پرسیدم . پاسخ داد : از رفتن می ترسم ، تو نیک می دانی که تنها آرزوی زندگی ام ، سفر به مکه است . من هر روز با این آرزو از خواب بیدار می شوم ، کار می کنم ، غذا می خورم ، با دیگران صحبت می کنم و خلاصه با این آرزو نفس می کشم و زندگی می کنم . حتی در خواب رویای خانه کعبه را می بینم و با امید می گویم : روزی خواهم رفت . اما بعد از این سفر ، دیگر با کدامین هدف زندگی کنم و رویای کدامین آرزو را ببینم .

 

سپس استاد ادامه داد : او دو سال بعد از این گفته هایش به مکه رفت و در همان جا در گذشت . حالا تو می گویی که دوست داری به تمام آرزوهایت قبل از 40 سالگی دست یابی ؟ اگر چنین باشد بعد از 40 سالگی پوچ خواهی شد و دلیلی برای زندگی نخواهی داشت . پس همیشه برای زندگی نیاز به هدف یا آرزویی داریم تا برای دست یابی به آن هدف یا آرزو تلاش کنیم و به زندگی با شادابی ادامه دهیم . شاگرد سکوت کرد و به فکر فرو رفت .

من هم سکوت می کنم . تا آپ بعدی بای.

                                         



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 15:53 توسط محمد مهدی زارع |